تبليغاتX
بیرق

بیرق

ماییم و نوای بی نوایی-بسم له اگر حریف مایی



اي كه پيچيد شبي در دل اين كوچه صدايت!
يك جهان پنجره بيدار شد از بانگ رهايت
تا قيامت همه جا محشر كبراي تو برپاست
اي شب تار عدم شام غريبان عزايت!
عطش و آتش و تنهايي و شمشير و شهادت
خبري مختصر از حادثه كرب و بلايت
همرهانت صفي از آينه بودند و خوش آن روز
كه درخشيد خدا در همة آينه‌هايت
كاش بوديم و سر و ديده و دستي چو ابوالفضل
مي‌فشانديم سبك‌تر ز كفي آب به پايت
از فراسوي ازل تا ابد ـ‌ اي حلق بريده!
مي‌رود دايره در دايره پژواك صدايت

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:44 توسط مجنون|

تا سینه سرخ رنگی ما شكل سار شد

 لبخند می زنی و نگاهم دچار شد

 

در نور حوض  ، ماه شما مرتعش شده ست

و پنجه ام به شوق صدایت سه تار شد

 

این كائنان به جرم تو كافر شدند و بعد ...

قلبم برای معركه آتش بیار شد

 

مثل فرشته در ته خوابم نشسته ای

خوابی كه در سپیده ی فردا بخار شد

 

آدم تو را ندید ، ولی عاشقت شدو ...

بعدش دوباره از سمتش بركنار شد

 

مثل سكوت آبی دریا زلال بود

آبی كه از عبور گلو ناگوار شد

 

از صبح خیس بركه ی رنگین چشم تو

قویی پرید سمت دلم تا شكار شد

 

آنقدر زل زدم به دو چشم پر از غم ات

تا حالت نگاه شما آبدار شد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:52 توسط مجنون|

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
 
چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

 "این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

 یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها

 

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 16:51 توسط مجنون|

اگر هر چشم تر می‌سوخت
می‌شد...

دل از این بیشتر می‌سوخت
می‌شد...

به حال غنچه‌های تشنه‌ی باغ


دل باران اگر می‌سوخت
می‌شد...


 

 

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 16:46 توسط مجنون|

پرچمي كوبيده بر ميدانگه جانِ من است
روي آن باشد حسين ارباب و سلطان من است
مي‌روم در قلب آتش با تولاّ ي حسين
هرزِ شاهِ سرجدا هر جا نگهبان من است
مهر و تسبيح دلم آب و گلِ كرب و بلاست
شامِ تار قبرِ من ارباب مهمانِ من است
چادرِ خاكيِ زينب در عزاخانه‌ي دل
رمز تأييد و ردّ مذهب و ايمانِ من است
طره‌ي موي علي اكبر او دردِ مرا
جمله درمان كند و سلسله جنبانِ من است
بندِ قنداقه‌ي سرخين علي اصغرِ او
شال و سربند دلِ واله و حيرانِ من است
مشك پاره شده‌ي حضرت عباسِ علي
تاج روي سر اين موي‌پريشانِ من است
گوش خونين رقيه چه كند با دلِ من
روضه‌اش نيمه شود خون به دو چشمانِ من است
چون ز ارباب بخواند به سلامت نرسم
سر بالاي‌ني‌اش معني قرآن من است
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:17 توسط مجنون|

زخون جگر پاکِ پاکم کنید

سپس عاشق سینه چاکم کنید
به تیغ محبت هلاکم کنید
به صحن ابوالفضل خاکم کنید
که خاکم دهد بوی مشک و عبیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

به زخم جبین پیمبر قسم
به رخسار خونین حیدر قسم
به محسن، به زهرای اطهر قسم
به سبطین و عباس و اکبر قسم
به هفتاد و دو عاشق بی نظیر

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

دریغا که شد خاک صحرا کفن
بر آن کشته ی پاره پاره بدن
تنش پاره پاره تر از پیرهن
سرش نوک نی با خدا هم سخن
نگاهش سر نی به طفلی صغیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

به سردار بی لشگر کربلا
به سرهای لب تشنه از تن جدا
به قرآن زیر سُم اسب ها
به خونی که شد خونبهایش خدا
به جسمی که او را کفن شد حصیر

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

به هر کوی و هر بزم و هر انجمن
سرم خاک پای حسین و حسن
پدر در دوگوشم سرود این سخن
که ای نازنین طفل دلبند من
حسینی بمان و حسینی بمیر

امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:15 توسط مجنون|

بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت
تنها به روی سینه صحرا نبینمت
امشب بیا که بوسه زنم بر گلوی تو

شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت

می ترسم از نگاه به گودال آن طرف

دارم دعا به زیر لب آنجا نبینمت

غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد

من نذر کرده ام که به نیها نبینمت

امشب برای من تو دعا کن که شام بعد

بی سر به روی دامن زهرا نبینمت
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:10 توسط مجنون|

بادها عطر خوش سيب تنش را بردند
زخمها لالۀ باغ بدنش را بردند

نيزه‏ها بر عطشش قهقهه سر مى‏دادند
خنده‏ها خطبه گرم دهنش را بردند

اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است
كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند

تا كه معلوم نگردد ز كجا مى‏آيد
اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند

دشنه‏ها دور و بر پيكر او حلقه زدند
حلقه‏ها نقش عقيق يمنش را بردند

چهره‏ها يا همه زردند وَ يا نيلى رنگ
شعله‏ها سبزى رنگ چمنش را بردند

بت پرستان ز هراس تبر ابراهيم
جمع گشته تبر بت شكنش را بردند

بادها سينه زنان زودتر از خواهر او
تا مدينه خبر سوختنش را بردند

يوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب
گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:7 توسط مجنون|

این چشم ها برای که تبخیر می شود ؟
این حلقه ها برای چه زنجیر می شود ؟
پیراهن محرم من را بیاورید
دارد زمان هیئت من دیر می شود
با روضۀ حسین نفس تازه می کنم
وقتی هوای شهر نفس گیر می شود
می آیم از کدورت و اشک عزای تو
سرچشمۀ طهارت تصویر می شود
من دستمال گریۀ خود را نشسته ام
چون آب هم به نام تو تطهیر می شود
اشک تو تا همیشه جوان می چکد حسین
چشم من است اینکه چنین پیر می شود
من تازه تشنه می شوم و گریه می کنم
وقتی ز گریه چشم همه سیر می شود
ایمان به دست معجزۀ غم بیاورید
پیغمبری که باعث تکفیر می شود
این قطره نیست آینۀ توست یا علی
در اشک ما حسین تو تکثیر می شود
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:1 توسط مجنون|

آفریدند مرا تا که گدایت باشم
سائل دائمی دست عطایت باشم
آفریدند مرا از تو بگیرم عصمت
شیعه چشم و دل غرق عزایت باشم
تا خدا هست تو هم باقی بالله هستی
می شوم مثل تو گر ازشهدایت باشم
چون عزای تو بقای همه دین خداست
آمدم گرمی این بزم عزایت باشم
تو قتیل العبراتی که خدا فرموده:
«ای حبیبم من الله بهایت باشم»
گر نشد زنده بیایم به حریمت مددی
تا که مدفون شده در کرببلایت باشم
اشک ما تلبیه ماست به حل من ناصر
داده ای اذن که این گونه فدایت باشم
شدی آواره که اسلام نگردد تحریف
کاش آوراه این حکم ولایت باشم
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:49 توسط مجنون|

وقتش رسید هم،سخنت را عوض کنی

هم خواهش رها شدنت را عوض کنی

لاغرشدی کفن دگر اندازه تو نیست

باید زمان پرزدنت راعوض کنی

پهلوعوض نکن تو که مجبور می شوی

وقت نماز پیرهنت راعوض کنی

دستت تکان نمی خورد اصلا نیاز نیست

بادست خود لباس تنت راعوض کنی

بایدکه یاتحمل بی تابی حسن

یاجای بغچه کفنت راعوض کنی

باغ بنفشه شد به خدا غنچه تنت

مویم سفید می شود از راه رفتنت

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 10:1 توسط مجنون|

شد سرا پا چشم زخم پیـــــــکرش 

 دید زهرا را به بالاے ســـــــرش

 با زبان حال مےگفتش بتـــــــول  

 مرحبا "عبـــــــاس جان" حجت قبـــــــول...  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:53 توسط مجنون|

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر

چون شیشه عطری که درش گم شده باشد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:50 توسط مجنون|

شاید زبان حال حضرت زینب (س) با سیدالشهدا

 

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده

زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری-

جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت

مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده،  پلکی بزن، یا حی یا قیوم

خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی

خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی

تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم

تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد

حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من

تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود

شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 0:15 توسط مجنون|

ما اندکیم و خیل دشمن، بی‌شمارند
ما چند فرد، اینان همه، چندین هزارند
این ظلمت شب، این شما، این راه صحرا
یاران من، این قوم، با من کار دارند

امشب مرا در کربلا تنها گذارید
آخر عزیزان شما، چشم انتظارند
من در پی ارشاد اینانم، دریغا!
اینان، مصمّم از برای کارزارند
هر کس بماند با من اینجا، کشته گردد
یاران من، یکسر قتیل این دیارند
اینان نه تنها، تشنۀ خون من استند
حتی به فکر خون طفل شیرخوارند
اینجا جواب العطش، تیر سه شعبه است
اینجا به حلق تشنه خنجر می‌گذارند
فردا در اینجا، دسته‌گل‌های مدینه
لب تشنه، زیر خارها، جان می‌سپارند
فردا شوم، از چار جانب تیرباران
این تیرها باید ز پشتم سر در آرند
فردا، تمام کوه‌ها، بر من بگریند
فردا تمام سنگ‌ها، بر من ببارند
فردا تمام قصۀ ما را، در این دشت
شمشیرها، بر خاک، با خون می‌نگارند
زوّار من، تا بیشتر بر من بسوزند
با خود کتاب نخل «میثم» را بیارند

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:36 توسط مجنون|

در مشت گرفت آب و بی تاب نشد   

شرمنده ی اهل بیت و اصحاب نشد

در حیرتم از عطش که مانند فرات              

از شـــرم لب تشنه ی او  آب نشد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:26 توسط مجنون|

تا ساغــــــر وصـل را به دستش دادند              

چندی ز پی نظــــاره اش استادند

دیدند دو دست او پی سجده ی شکر             

از شانه جــدا شده به خـاک افتادند... 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:23 توسط مجنون|

با سوز و گداز و شور و اخلاص بخوان

با حنجره ی زخمی احساس بخوان

صحن دل من عین حسینیه شده

ای عشق بیا روضه ی عباس بخوان

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:20 توسط مجنون|

دوباره ضربه ی سیلی نشست بر رویی

به تازیانه کشیدند باز ، بازویی

اگر چه هیچ دری وا نشد،ولی آن روز

به جای میخ به نیزه زدند ،پهلویی

شنیده ایم که یک عصر پای یک خیمه

به دست باد پریشان شده است ،گیسویی

شنیده ایم که یک ظهر روی یک نیزه

بدون آب جوانه زده است ،شب بویی

و ماجرا که به اینجای کار ختم نشد

چقدر زخم زبانها شنید ،بانویی

تمام دغدغه ی من زماجرا این است

که خم نگشت در آن روز هیچ ابرویی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:17 توسط مجنون|

یا زینب

زن مگو مرد آفرين روزگار      زن مگو بنت الجلال اخت الوقار

زن مگو خاک درش نقش جبين    زن مگو دست خدا در آستين

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:11 توسط مجنون|

«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،

و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند»!...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:7 توسط مجنون|

در مسلخ خويش، عشقبازي کردند 
با خون گلو، حماسه‏ سازي کردند

هفتاد و دو خيمه‏ي عطشناک، آن روز 
با حلق بريده، سرفرازي کردند!
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:3 توسط مجنون|

تورا صبا مرا آب دیده رسوا کرد

وگرنه عاشق و معشوق رازدارانند

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 13:48 توسط مجنون|

ركعتان في العشق، لا يصح وضوهما الا بالدم.

نماز عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الا به خون

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 15:37 توسط مجنون|


ای پاره های زخم فراوان پیکرت
ما را ببر به مشرق آیینه گسترت
 

خون از نگاه تشنه گل شعله می کشد
داغ است بی قراری گل های پرپرت
با من بگو چگونه در آن برزخ کبود
دیدند زینبی و نکردند باورت
من از گلوی رود شنیدم که آفتاب
می سوزد از خجالت دست برادرت
یک کوفه می دوم، به صدایت نمی رسم
یعنی شکسته اند دو بال کبوترت
ما را ببخش ما که در آن جا نبوده ایم
ای امتداد زخم به پهلوی مادرت


 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 3:24 توسط مجنون|

چون غنچه لبان کوچکش را وا کرد
خندید و پر از غصه دل بابا کرد

ای کاش که می نشست بر دیده من
آن تیر که بر گلوی اصغر جا کرد

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 17:40 توسط مجنون|

با دست بریده شکوه آغاز نکرد
با فرق شکسته نوحه ای ساز نکرد

اما ز خجالت نگاه طفلان
چشمان به خون نشسته را بار نکرد.


نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 17:38 توسط مجنون|

روضه خوان گفت که لیلا پسری داشت که رویش

به درخشندگی ماه که عباس عمویش

 

روضه خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون

پسری داشت که می رفت ونگاه تو به سویش

 

پسری خوش قد وقامت پسری صبح قیامت

روضه خوان گفت که در باد پریشان شده مویش

 

آسمان بار امانت نتوانست کشیدن

که بریدند خدایا که شکستند سبویش

 

روضه خوان تاب نیاورد عمو آب نیاورد

روضه خوان آمد وزانو زد وبوسید گلویش

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 17:35 توسط مجنون|

ای خون اصیلت به شتک ها ز غدیران
 افشانده شرف ها به بلندای دلیران
جاری شده از کرب و بلا آمده و آنگاه
 آمیخته با خون سیاووش در ایران
تو اختر سرخی که به انگیزه ی تکثیر
 ترکید بر ایینه ی خورشید ضمیران
 ای جوهر سرداری سرهای بریده
 وی اصل نمیرندگی نسل نمیران
 خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران
 آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران
 و آن روز که با بیرقی از یک تن بی سر
 تا شام شدی قافله سالار اسیران
 تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
 باید که ز خون تو بنوشند کویران
 تا اندکی از حق سخن را بگزارند
 باید که ز خونت بنگارند دبیران
 حد تو رثا نیست عزای تو حماسه است
 ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 20:2 توسط مجنون|

ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم

با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم

زیر و رو کرد مرا دست نسیمی که خبر داشت

من خاموش سراپا همه خاکستر داغم

بین آغوش تو بگذار بسوزم به جهنم-

که به آتش بکشد باغ مرا چشم و چراغم

بیت در بیت بیا پیرهنم باش از آن پس

آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم

حرف چشمان تو مانند غزل های ملمع *

واژه در واژه کشیده است از ایران به عراقم

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 20:9 توسط مجنون|


آخرين مطالب
» محمدرضا محمدي‌نيكو
» فرید بنو
» مهدی جهاندار
» سیدحبیب نظاری
»
»
» حسن لطفی
»
» رضا جعفری
» جواد حیدری

Design By : Pichak