ماییم و نوای بی نوایی-بسم له اگر حریف مایی
لبخند می زنی و نگاهم دچار شد در نور حوض ، ماه شما مرتعش شده ست و پنجه ام به شوق صدایت سه تار شد این كائنان به جرم تو كافر شدند و بعد ... قلبم برای معركه آتش بیار شد مثل فرشته در ته خوابم نشسته ای خوابی كه در سپیده ی فردا بخار شد آدم تو را ندید ، ولی عاشقت شدو ... بعدش دوباره از سمتش بركنار شد مثل سكوت آبی دریا زلال بود آبی كه از عبور گلو ناگوار شد از صبح خیس بركه ی رنگین چشم تو قویی پرید سمت دلم تا شكار شد آنقدر زل زدم به دو چشم پر از غم ات تا حالت نگاه شما آبدار شد یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها! سر بازار شلوغ است، تو تنها ماندی همه در دست، ترنجی و از این می رنجی خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست "این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟" یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟ بوی پیراهن خونین کسی می آید دل از این بیشتر میسوخت به حال غنچههای تشنهی باغ زخون جگر پاکِ پاکم کنید وقتش رسید هم،سخنت را عوض کنی هم خواهش رها شدنت را عوض کنی لاغرشدی کفن دگر اندازه تو نیست باید زمان پرزدنت راعوض کنی پهلوعوض نکن تو که مجبور می شوی وقت نماز پیرهنت راعوض کنی دستت تکان نمی خورد اصلا نیاز نیست بادست خود لباس تنت راعوض کنی بایدکه یاتحمل بی تابی حسن یاجای بغچه کفنت راعوض کنی باغ بنفشه شد به خدا غنچه تنت مویم سفید می شود از راه رفتنت دید زهرا را به بالاے ســـــــرش با زبان حال مےگفتش بتـــــــول مرحبا "عبـــــــاس جان" حجت قبـــــــول... چون شیشه عطری که درش گم شده باشد شاید زبان حال حضرت زینب (س) با سیدالشهدا نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید ما اندکیم و خیل دشمن، بیشمارند امشب مرا در کربلا تنها گذارید در مشت گرفت آب و بی تاب نشد شرمنده ی اهل بیت و اصحاب نشد در حیرتم از عطش که مانند فرات از شـــرم لب تشنه ی او آب نشد تا ساغــــــر وصـل را به دستش دادند چندی ز پی نظــــاره اش استادند دیدند دو دست او پی سجده ی شکر از شانه جــدا شده به خـاک افتادند... دوباره ضربه ی سیلی نشست بر رویی به تازیانه کشیدند باز ، بازویی اگر چه هیچ دری وا نشد،ولی آن روز به جای میخ به نیزه زدند ،پهلویی شنیده ایم که یک عصر پای یک خیمه به دست باد پریشان شده است ،گیسویی شنیده ایم که یک ظهر روی یک نیزه بدون آب جوانه زده است ،شب بویی و ماجرا که به اینجای کار ختم نشد چقدر زخم زبانها شنید ،بانویی تمام دغدغه ی من زماجرا این است که خم نگشت در آن روز هیچ ابرویی زن مگو مرد آفرين روزگار زن مگو بنت الجلال اخت الوقار زن مگو خاک درش نقش جبين زن مگو دست خدا در آستين «آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند، و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدياند»!... وگرنه عاشق و معشوق رازدارانند نماز عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الا به خون
ای پاره های زخم فراوان پیکرت خون از نگاه تشنه گل شعله می کشد
با دست بریده شکوه آغاز نکرد اما ز خجالت نگاه طفلان روضه خوان گفت که لیلا پسری داشت که رویش به درخشندگی ماه که عباس عمویش روضه خوان گفت که لیلا پسری داشت که مجنون پسری داشت که می رفت ونگاه تو به سویش پسری خوش قد وقامت پسری صبح قیامت روضه خوان گفت که در باد پریشان شده مویش آسمان بار امانت نتوانست کشیدن که بریدند خدایا که شکستند سبویش روضه خوان تاب نیاورد عمو آب نیاورد روضه خوان آمد وزانو زد وبوسید گلویش
ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم زیر و رو کرد مرا دست نسیمی که خبر داشت من خاموش سراپا همه خاکستر داغم بین آغوش تو بگذار بسوزم به جهنم- که به آتش بکشد باغ مرا چشم و چراغم بیت در بیت بیا پیرهنم باش از آن پس آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم حرف چشمان تو مانند غزل های ملمع * واژه در واژه کشیده است از ایران به عراقم
اي كه پيچيد شبي در دل اين كوچه صدايت!
يك
جهان پنجره بيدار شد از بانگ رهايت
تا قيامت همه جا محشر كبراي تو برپاست
اي
شب تار عدم شام غريبان عزايت!
عطش و آتش و تنهايي و شمشير و شهادت
خبري مختصر
از حادثه كرب و بلايت
همرهانت صفي از آينه بودند و خوش آن روز
كه درخشيد خدا
در همة آينههايت
كاش بوديم و سر و ديده و دستي چو ابوالفضل
ميفشانديم
سبكتر ز كفي آب به پايت
از فراسوي ازل تا ابد ـ اي حلق بريده!
ميرود دايره
در دايره پژواك صدايت
این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها
همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها
چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها
ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها
این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟
این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟
بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها
این خبر را برسانید به کنعانی ها
میشد...
میشد...
دل باران اگر میسوخت
میشد...
روي آن باشد حسين ارباب و سلطان من است
ميروم در قلب آتش با تولاّ ي حسين
هرزِ شاهِ سرجدا هر جا نگهبان من است
مهر و تسبيح دلم آب و گلِ كرب و بلاست
شامِ تار قبرِ من ارباب مهمانِ من است
چادرِ خاكيِ زينب در عزاخانهي دل
رمز تأييد و ردّ مذهب و ايمانِ من است
طرهي موي علي اكبر او دردِ مرا
جمله درمان كند و سلسله جنبانِ من است
بندِ قنداقهي سرخين علي اصغرِ او
شال و سربند دلِ واله و حيرانِ من است
مشك پاره شدهي حضرت عباسِ علي
تاج روي سر اين مويپريشانِ من است
گوش خونين رقيه چه كند با دلِ من
روضهاش نيمه شود خون به دو چشمانِ من است
چون ز ارباب بخواند به سلامت نرسم
سر بالاينياش معني قرآن من است
به تیغ محبت هلاکم کنید
که خاکم دهد بوی مشک و عبیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
به زخم جبین پیمبر قسم
به محسن، به زهرای اطهر قسم
به هفتاد و دو عاشق بی نظیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
دریغا که شد خاک صحرا کفن
تنش پاره پاره تر از پیرهن
نگاهش سر نی به طفلی صغیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
به سردار بی لشگر کربلا
به قرآن زیر سُم اسب ها
به جسمی که او را کفن شد حصیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
به هر کوی و هر بزم و هر انجمن
پدر در دوگوشم سرود این سخن
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر
تنها به روی سینه صحرا نبینمت
امشب بیا که بوسه زنم بر گلوی تو
شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت
می ترسم از نگاه به گودال آن طرف
دارم دعا به زیر لب آنجا نبینمت
غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد
من نذر کرده ام که به نیها نبینمت
امشب برای من تو دعا کن که شام بعد
بی سر به روی دامن زهرا نبینمت
زخمها لالۀ باغ بدنش را بردند
نيزهها بر عطشش قهقهه سر مىدادند
خندهها خطبه گرم دهنش را بردند
اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است
كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند
تا كه معلوم نگردد ز كجا مىآيد
اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند
دشنهها دور و بر پيكر او حلقه زدند
حلقهها نقش عقيق يمنش را بردند
چهرهها يا همه زردند وَ يا نيلى رنگ
شعلهها سبزى رنگ چمنش را بردند
بت پرستان ز هراس تبر ابراهيم
جمع گشته تبر بت شكنش را بردند
بادها سينه زنان زودتر از خواهر او
تا مدينه خبر سوختنش را بردند
يوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب
گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند
ادامه مطلب
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده
زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری-
جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت
مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده، پلکی بزن، یا حی یا قیوم
خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی
خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی
تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم
تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد
حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته
بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من
تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود
شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم
نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید
ما چند فرد، اینان همه، چندین هزارند
این ظلمت شب، این شما، این راه صحرا
یاران من، این قوم، با من کار دارند
آخر عزیزان شما، چشم انتظارند
من در پی ارشاد اینانم، دریغا!
اینان، مصمّم از برای کارزارند
هر کس بماند با من اینجا، کشته گردد
یاران من، یکسر قتیل این دیارند
اینان نه تنها، تشنۀ خون من استند
حتی به فکر خون طفل شیرخوارند
اینجا جواب العطش، تیر سه شعبه است
اینجا به حلق تشنه خنجر میگذارند
فردا در اینجا، دستهگلهای مدینه
لب تشنه، زیر خارها، جان میسپارند
فردا شوم، از چار جانب تیرباران
این تیرها باید ز پشتم سر در آرند
فردا، تمام کوهها، بر من بگریند
فردا تمام سنگها، بر من ببارند
فردا تمام قصۀ ما را، در این دشت
شمشیرها، بر خاک، با خون مینگارند
زوّار من، تا بیشتر بر من بسوزند
با خود کتاب نخل «میثم» را بیارند
با حنجره ی زخمی احساس بخوان
صحن دل من عین حسینیه شده
ای عشق بیا روضه ی عباس بخوان
با خون گلو، حماسه سازي کردند
هفتاد و دو خيمهي عطشناک، آن روز
با حلق بريده، سرفرازي کردند!
ما را ببر به مشرق آیینه گسترت
داغ است بی قراری گل های پرپرت
با من بگو چگونه در آن برزخ کبود
دیدند زینبی و نکردند باورت
من از گلوی رود شنیدم که آفتاب
می سوزد از خجالت دست برادرت
یک کوفه می دوم، به صدایت نمی رسم
یعنی شکسته اند دو بال کبوترت
ما را ببخش ما که در آن جا نبوده ایم
ای امتداد زخم به پهلوی مادرت
خندید و پر از غصه دل بابا کرد
ای کاش که می نشست بر دیده من
آن تیر که بر گلوی اصغر جا کرد
با فرق شکسته نوحه ای ساز نکرد
چشمان به خون نشسته را بار نکرد.
افشانده شرف ها به بلندای دلیران
جاری شده از کرب و بلا آمده و آنگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران
تو اختر سرخی که به انگیزه ی تکثیر
ترکید بر ایینه ی خورشید ضمیران
ای جوهر سرداری سرهای بریده
وی اصل نمیرندگی نسل نمیران
خرگاه تو می سوخت در اندیشه ی تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشه ی شیران
آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران
و آن روز که با بیرقی از یک تن بی سر
تا شام شدی قافله سالار اسیران
تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند
باید که ز خون تو بنوشند کویران
تا اندکی از حق سخن را بگزارند
باید که ز خونت بنگارند دبیران
حد تو رثا نیست عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران
| Design By : Pichak |


